حكيم ابوالقاسم فردوسى

81

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

رستم لشگرپناه به شهر شاه نزديك شد ، كى خسرو - آن شهريار گيتى و نگهدار پهلوانان و پشت دليران - او را پذيره گشت . چون رستم كه از آن رنج و راه دراز اندوهگين گشته بود ، درفش شاه را بديد كه براى پذيره گشتن او در راه آمده است ، از اسپ پياده شد و او را نماز برد . خسرو او را در برگرفت و به دو گفت : اى پشت مردانگى و جان هنر ، همانا كه كار تو و مردانگيت در هرجا به خورشيد ماننده است . آنگاه تهمتن در برابر چشمان شگفت‌زدهء شاه و پدر بيژن ، به سبكى دست بيژن را در دست گرفت و او را بيآورد و به ايشان بسپرد . سپس بر پاى خاست و پشت خميده‌اش را راست بكرد . پس از آن ، آن هزار بندىِ تورانى را به پيش شهريار آورد . خسرو كه چنين ديد ، مهربانانه بر او آفرين بكرد و گفت : جاودانه ، گردش آسمان به كامت باشد . همانا كه تو پهلوان بزرگ و پر هنرى هستى كه هميشه در برابر بديها چون سپرى مىباشى . سرت سبز و دلت شادمان بادا . براستى كه هرگز بىتو زمين و زمان را نخواهم . خوشا زال كه چون از اين گيتى درگذرد ، كسى چون تو ازو در گيتى به يادگار بماند . خجسته باد سرزمين زابل كه شيران دلير مىپرورد . و خوشا ايران و پهلوانان فرّخش كه پهلوانى چون تو دارند . و برتر از هر سهء اينها كه بگفتم ، بخت من است كه كهترى چون تو پرستندهء تخت من است . آنگاه كى خسرو به گيو گفت : همانا كه نهان تو با كردگار گيهان آفرين ، نيك است كه بدين سان آن پسر برگزيده‌ات را به دست رستم به تو باز داده است . پس گيو نيز بر شاه آفرين گرفت كه : تا روزگار برجاى است ، شادان باشى و سرت جاودانه به رستم ، سبز باشد و دل زال فرّخ به او شاد بادا . جشن آراستن خسرو آنگاه خسرو بفرمود تا خوان برنهند و بزرگان برترمنش را فراخوانند . سپس چون از خوان برخاستند ، نشستنگاه مِى را بيآراستند و فروزندهء بزم و ميگسار و نوازندهء